در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

احساس خوشبختی نمیکنم اما عقلم میگوید که خوشبخت هستم
به قول پرهام اگر بخواهیم خوشبختی را با رفاه یکی بدانیم قطعا هیچکداممان دلیل داشتن یا نداشتن حس خوشبختی نیستیم و عوامل خارجی مثل محل تولد، خانواده، استعداد و غیره نقش پررنگ تری دارند.
به نظرم خوشبختی یعنی کاری که برایش مدتها وقت گذاشته ای و کلی تلاش و تفکر کرده ای. نه حاصل این کار. بلکه صرفا تلاش در راستای این کار. بدون در نظر گرفتن نتیجه و یا عواقب آن. به عبارت بهتر اگر جایی درون آدم عشق باشد خوشبختی نیز هست. عشق به خانواده به گربه سانان به پیتزا در کنار سلامتی کامل بدنی عقلم را راضی میکند اما...

برای سالیان متوالی خودم را یک انسان افسرده می دانستم. تا روزی با کتاب آشنا شدم و در پی اش دفترها سیاه میکردم و قصه مینوشتم. فیلم میدیدم و تحلیل میکردم. شعر میخواندم و پا بر رکاب دوچرخه می زدم. تقریبا چند سالی همه چیز زندگی من خلاصه میشد در همین چند چیز دوست داشتنی. گذشت تا روزی خودم را در آینه دیگری دیدم و شروع طوفانی دوران عاشقی در پیش گرفتم. دورانی که شعله اش خیلی زود خاموش شد و همانند سابق، افسرده تر از گذشته در حالی که هنوز بدنم از آن آتش سوزی جزغاله است و از پس هزینه سنگین درمان پوست هم بر نمی آیم گوشه ای نشسته ام و زخمه بر تن سه تار فرضی ام می زنم.

ابدا احساس خوشبختی نمیکنم اما عقلم می گوید که خوشبخت هستم...

پی نوشت: ممنونم از پرهام عزیز که این سوال را به من هدیه کرد. پای ثابت هر سالم قطعا همین سوال خواهد ماند...
  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

توی دانشگاه قدم میزدم که چشمم افتاد به فراخوان اردوی جهادی. شبیه سال گذشته. که در وبلاگ قبلی آمدم اعلامیه اش را زدم و رفتم و چه سفر دلنشینی بود. سخت بود اما چند کلمه حرف زدن با بچه های روستای محمد آباد کتکی از توابع رودبار جنوب و فوتبال بازی کردن با آنها و خشت روی خشت گذاشتن برای ساخت مسجد و مدرسه ای تا شب های پر از ستاره و حرف زدن با پسری که هیچ نمیشناختمش و انگار فقط آمده بود تا من تنها نباشم. از شیر شتری که خانومی برایمان همانجا گرفت ریخت داخل کاسه و ما سر کشیدیم تا با هندزفری هایده گوش دادن میان جوانهای بسیجی که اولین و آخرین خواننده محبوبشان حامد زمانی بود.
تجربه ای که بعید میدانم دیگر تکرار شود و تا همیشه در خاطرم می ماند.

پی نوشت: آنجا مردم هیچ چیزی نداشت. دقیقا هیچی. حتی آب...
  • ___ سلوچ
  • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

تنهاوش

نوروز 7 سال پیش که نشسته بودم جلوی شبکه دو و سومین تکرار مستند در جستجوی پلنگ ایرانی را میدیدم و آخرهاش بغض کرده بودم تصمیم گرفتم که محیط بان شوم. تنها با یک کلاش و یه مشت فشنگ مشقی لابلای خار و خاشاک و نسیم و ستاره ها. برای گنجشکان آواز بخوانم به پروانه ها گل هدیه دهم. داخل کومه ای تنها شاهد جدال کفتار و پلنگ باشم و ...

از آن زمان مستند های حیات وحش زیادی دیده ام. که البته همگی خارجی بوده اند و از حیات در پهنای بکر سرزمین خودم هیچ. لحظات حساس زندگی اکثر حیوانهای آفریقایی زیر لنز دوربین بررسی می شود و ما حتی در شمارش کاراکال ها و یوزهایمان مانده ایم. البته موقعیت جغرافیایی عجیب غریب و جذاب ایران هم خود عامل مهمی در سختی این کار است.

گذشت تا اینکه چند وقت پیش اشباح بیابان را دیدم. مستندی در مورد یوز ایرانی که برخلاف مستندهای از این دست بسیار امیدبخش بود. البته آن هم به لطف شبکه قدرتمند ZDF آلمانی که یاری گر تصویرسازی از این موجودات بود. دو یوز نر و ماده به نام های کوشکی و دلبر که چه عاشقانه در کنار هم زندگی میکنند و کاش که رابطه شان پر از توله شود.

و مستند سومی که همه امیدها را از بین برد. این بار فتح الله امیری با مستند "تنهاوش" آمد تا تنهایی گربه ای را به اطلاعمان برساند که حیاتش در گرو دستان ماست. مایی که در چند سال اخیر با ماشین با تفنگ و حتی با بیل به جان این گربه های ترسو و سریع افتاده ایم تا بار دیگر این سوال را دوباره از خود بپرسیم که به راستی ما انسانیم؟!

این چهره را خوب نگاه کنید. نگاهش را می شنوید؟...


روزی_محیط بان_خواهم_شد این را به خودم مدیونم...


پی نوشت:

پست لوگوس در همین رابطه

هر سه مستند رو با یه جستجوی ساده توی سایت شبکه مستند برای دانلود پیدا خواهید کرد

  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۱۵ اسفند ۹۵

چالش زبان مادری (سعدی به زبان یزدی)

یَک تا کاری که مِشه بُکُنَنو دله یه تا ملتا خَش کُنه خوندن حکایتای شیرین سعدیه. اِمبارم خاطیری گل روی آقاگل ما این حکایتا به زبون خودون موخونم:

یَه رو یَه تا از این شاعرای همیشه الاف و ساآر رفت پَلو شاهی. شاهم گفت بِلِّد بیاد ببینم چه مرگشه. اونم سرنرسیده شروع کرد کشکش ساببیدن که ها اِقَدَر شما خوب هستِد و ما دوسِتون مِدارِمو مِخِم دنیا نباشه و از این گَف و گُفای کاسه کشمالی. امیرم دراومد بَشِش گفت چِقَه کِر کِر مکنی ها؟ درِ نَکِت بِلّه بچه. بعدشم یَهو تو کوره در رفت و گفت ایرو خو نمشه. جُلای برشا تکه پاره کُنِد و بره خودشا گم و لیس کنه تا نزدم کَچه کُچشا تو هم دَر کنم. بدبخت مادرمرده عَین گووُک خدا تو هوا یخ داش مرفت که کُتی سگکا افتیدن گُرده سرِش و او هم چَش دووند دنبال یه تا تکه کولوخُک که اِقَّدر شَخ چسبیده بود گََلِ زمین که بیصاحاب کنده نمشد. دیه تنگ اومد و گفت چه مردم قرمساقی هستن خداییش. دست و پا سگا وا هِشتن اوَخ سنگا بستن گل زمین. بعدشم هی تن خود سر مِدن.

دیه شاهم بعد هرگزی اینا که شِنُف خَشِش شد و برش گفت اوی تو که گفاد هَش مَن بهیش غازه پول و پَلی هرچی مخوای تارُف نکن. اون بنده خدا هم خو از هرچی شاهه زشت و بودیش گرفته بود گفت تو پِرَن مارا بده ما هیش کاریت ندارم دیه.

مردم خششونه که دستشونا بگیرن

تو کمک ما نمکنی چو تو کونون نکن دیه

...


 

 

دریافت

 

+البته پست های بچه ها رو که میدیدم اکثرا خانومها خونده بودن چون خب هم صداشون قشنگتره هم طرز بیانشون دل گشا تر. ولی خب ما هم خوندیم برای اونایی که سختشونه روی متن بخونن که خودمم جزوشونم :))

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

سیستمهای کنترلی زندگی

داشتم فکر میکردم اگر سیستم کنترلی طراحی میشد که در چهار راه ها با محاسبه میزان ترافیک پشت هر کدام از چهار طرف زمان چراغ سبز روبرویش را به بهینه ترین حالت خودش تنظیم کند تا قسمتی که تعداد ردیف بیشتری از ماشین ها ایستاده اند کمتر پشت چراغ بایستند و زمان بیشتری ذخیره شود.
فکر نمیکنم کار ساخت این دستگاهش هم خیلی سخت باشد و شاید نهایتا یک ماه وقت یک دانشجوی ترم آخری مهندسی مکانیک را بگیرد. که بخش زیادی از سادگیش به خاطر نداشتن فیدبک از سیستم است.
اما خب من پروژه نهایی کارشناسی ام را تقریبا معین کرده ام و نمیتوانم حداقل فعلا این سیستم جذاب کنترلی که به ذهنم رسید را طراحی کنم.
شاید هم حالا که دیر نشده بروم و موضوع پایان نامه ام را عوض کنم یا شاید هم صبر کنم تا موضوع بهتر و آسان تری از شات پینینگ گیرم بیاید، هوم؟! در مورد شات پینینگ هم یادم بیندازید بعدا توضیحاتی بدهم
  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

و باز هم وبلاگ در صدر

گاهی هم به وبلاگم سر میزنم

که بخونم وبلاگهای دوستانی که خانه وبلاگشان عجیب جای زیبایی است

امشب رفته بودم نمایشگاه کتاب. چه پر بود از مردم. یک لحظه دوست داشتم غرفه ای بود به نام بلاگستان و از هر وبلاگی چند پست منتخب خود نویسنده ش در تبلتی رونمایی میشد و بین آن همه غرفه که سعی داشتند مثل گوشت و ماکارونی، کتاب به خورد مردم بدهند استراحتگاهی باشد دل انگیز

چنان که برای من است...

  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

black books

سریال های زیادی رو دیدم

یا در واقع سریال های کمدی زیادی رو دیدم

از فرندز و ساینفیلد گرفته تا آشنایی با مادر و بیگ بنگ

اما کتابهای سیاه چیز دیگری بود. نهیلیستی دوست داشتنی برنارد و رفاقت عجبیش با فران و منی. داشتن مغازه کتابفروشی که از بزرگترین رویاهای همیشگیم بوده و کلی چیز دیگر...

دیدن این سریال کوتاه به تمامی دوستان سریال کمدی پیشنهاد میکنم

 

  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

امان از این دل فغان از این دل

چیزی رو گم کردم که نمیدونم کجاس

یعنی نمیدونم اصلا چیه

فوتبال

تنها وجه اشتراک منِ قبل و منِ بعده

سینمای من پیش از این سیاه سفید و پر از دیالوگ های تاثیرگذار بود و حالا رنگی و پر از نمای ویژه و صحنه های میخکوب کننده

نمیفهمم خودمو این روزها

همیشه پرشور و باحال با همه حرف میزدم و تا جایی که میشد اجتماعی بودم

حالا به زور به همکلاسیها سلام میکنم و ترجیح میدم همیشه یه گوشه آروم توی لاک خودم فرو برم

نمیفهمم من اونیم که بودم یا اینیم که هستم

فقط هر دو نوع رو یک اندازه دوست دارم

هم اونی که مینشست همایون و علیرضا قربانی گوش میداد هم اینی که بیخیال تاج اصفهانی و تار جلیل شهناز نمیشود

هم اونی که عشق رو توی هر غزل و هر قصه و اصلا هرجایی جستجو میکرد هم اینی که معتقد است عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

توی کانال تلگرام کم حرف میزنم اما ابدا تحمل گوش دادن به حرفهای بقیه ندارم

ولی وقتی اینجا پست میگذارم یعنی دوست دارم از کسانی که مطمئنم برایم حتی یک خط هم مینویسند چیزی بخوانم...

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

یک ساعت قبل از انتخاب واحد ترم 8 کارشناسی

صبح ها که بیدار میشوم طبق عادت همیشگی یک "مامان" بلند و کشیده و غم انگیز میگویم و خیلی وقتها مثل امروز که مادرم نباشد، بلند میشوم بدون شستن دستی و صورتی یک لقمه سرپایی چیزی میخورم و چپیده میشوم جلوی لبتاپم با سه عدد چایی که برای خودم ریخته ام و یکی را با نبات و یکی قند و آخری را هم تلخ میخورم. تنهایی صبحگاهی چهره دیگری از من به خودم نشان میدهد. چهره ای که نه فیلم و سریال میبیند نه کتاب میخواند نه از ادب بویی برده. بچه تر که بودم زل میزدم به اسباب بازی ها و هیچ کار خاصی انجام نمیدادم و فقط بهشان نگاه میکردم. یا تلوزیون را روشن میکردم و میزدم شبکه 99 که برفک باشد و مینشستم برفک را میدیدم. یا مثل امروز صبح موج رادیویی را میگیرم که خش خش خالص باشد و این را بهترین زمینه برای شروع دوباره وبلاگ نویسی میدانم...

  • ___ سلوچ
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

.

خانه وبلاگ رو رها میکنم تا به سر و روی خانه سبز تلگرامی که هم چک کردن و پست گذاشتن و حرف زدن توش خیلی راحت تره هم اعضایی که توش حرفهای آدم رو میخونن و واسه آدم نظراتشونو مینویسن خودمونی ترن
اینم آدرس:

https://telegram.me/khuneye_ma

:)

کانال تلگرام مثه جدا کردن یه تیکه از وبلاگ میمونه
یه تیکه از وبلاگ که شاید مهمترینش نباشه اما بزرگترینشه
حرفهام گنگ بود
حداقل واسه خودم
دلم برای همه نازنینانی که منو میخوندن تنگ میشه
دوست داشتین از این به بعد میتونین توی کانال تلگرامم عضو بشین و تا وقتی که اون کانال موجود باشه و دلم برای بلاگ تنگ نشه، دیگه این وبلاگ به روز نمیشه...
دوستان، تا درودی دیگر
بدرود
  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵
تو خود، حجاب خودی حافظ از میان برخیز

...