سیستمهای کنترلی زندگی

داشتم فکر میکردم اگر سیستم کنترلی طراحی میشد که در چهار راه ها با محاسبه میزان ترافیک پشت هر کدام از چهار طرف زمان چراغ سبز روبرویش را به بهینه ترین حالت خودش تنظیم کند تا قسمتی که تعداد ردیف بیشتری از ماشین ها ایستاده اند کمتر پشت چراغ بایستند و زمان بیشتری ذخیره شود.
فکر نمیکنم کار ساخت این دستگاهش هم خیلی سخت باشد و شاید نهایتا یک ماه وقت یک دانشجوی ترم آخری مهندسی مکانیک را بگیرد. که بخش زیادی از سادگیش به خاطر نداشتن فیدبک از سیستم است.
اما خب من پروژه نهایی کارشناسی ام را تقریبا معین کرده ام و نمیتوانم حداقل فعلا این سیستم جذاب کنترلی که به ذهنم رسید را طراحی کنم.
شاید هم حالا که دیر نشده بروم و موضوع پایان نامه ام را عوض کنم یا شاید هم صبر کنم تا موضوع بهتر و آسان تری از شات پینینگ گیرم بیاید، هوم؟! در مورد شات پینینگ هم یادم بیندازید بعدا توضیحاتی بدهم
  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

و باز هم وبلاگ در صدر

گاهی هم به وبلاگم سر میزنم

که بخونم وبلاگهای دوستانی که خانه وبلاگشان عجیب جای زیبایی است

امشب رفته بودم نمایشگاه کتاب. چه پر بود از مردم. یک لحظه دوست داشتم غرفه ای بود به نام بلاگستان و از هر وبلاگی چند پست منتخب خود نویسنده ش در تبلتی رونمایی میشد و بین آن همه غرفه که سعی داشتند مثل گوشت و ماکارونی، کتاب به خورد مردم بدهند استراحتگاهی باشد دل انگیز

چنان که برای من است...

  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵

black books

سریال های زیادی رو دیدم

یا در واقع سریال های کمدی زیادی رو دیدم

از فرندز و ساینفیلد گرفته تا آشنایی با مادر و بیگ بنگ

اما کتابهای سیاه چیز دیگری بود. نهیلیستی دوست داشتنی برنارد و رفاقت عجبیش با فران و منی. داشتن مغازه کتابفروشی که از بزرگترین رویاهای همیشگیم بوده و کلی چیز دیگر...

دیدن این سریال کوتاه به تمامی دوستان سریال کمدی پیشنهاد میکنم

 

  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۹۵

امان از این دل فغان از این دل

چیزی رو گم کردم که نمیدونم کجاس

یعنی نمیدونم اصلا چیه

فوتبال

تنها وجه اشتراک منِ قبل و منِ بعده

سینمای من پیش از این سیاه سفید و پر از دیالوگ های تاثیرگذار بود و حالا رنگی و پر از نمای ویژه و صحنه های میخکوب کننده

نمیفهمم خودمو این روزها

همیشه پرشور و باحال با همه حرف میزدم و تا جایی که میشد اجتماعی بودم

حالا به زور به همکلاسیها سلام میکنم و ترجیح میدم همیشه یه گوشه آروم توی لاک خودم فرو برم

نمیفهمم من اونیم که بودم یا اینیم که هستم

فقط هر دو نوع رو یک اندازه دوست دارم

هم اونی که مینشست همایون و علیرضا قربانی گوش میداد هم اینی که بیخیال تاج اصفهانی و تار جلیل شهناز نمیشود

هم اونی که عشق رو توی هر غزل و هر قصه و اصلا هرجایی جستجو میکرد هم اینی که معتقد است عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

توی کانال تلگرام کم حرف میزنم اما ابدا تحمل گوش دادن به حرفهای بقیه ندارم

ولی وقتی اینجا پست میگذارم یعنی دوست دارم از کسانی که مطمئنم برایم حتی یک خط هم مینویسند چیزی بخوانم...

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

یک ساعت قبل از انتخاب واحد ترم 8 کارشناسی

صبح ها که بیدار میشوم طبق عادت همیشگی یک "مامان" بلند و کشیده و غم انگیز میگویم و خیلی وقتها مثل امروز که مادرم نباشد، بلند میشوم بدون شستن دستی و صورتی یک لقمه سرپایی چیزی میخورم و چپیده میشوم جلوی لبتاپم با سه عدد چایی که برای خودم ریخته ام و یکی را با نبات و یکی قند و آخری را هم تلخ میخورم. تنهایی صبحگاهی چهره دیگری از من به خودم نشان میدهد. چهره ای که نه فیلم و سریال میبیند نه کتاب میخواند نه از ادب بویی برده. بچه تر که بودم زل میزدم به اسباب بازی ها و هیچ کار خاصی انجام نمیدادم و فقط بهشان نگاه میکردم. یا تلوزیون را روشن میکردم و میزدم شبکه 99 که برفک باشد و مینشستم برفک را میدیدم. یا مثل امروز صبح موج رادیویی را میگیرم که خش خش خالص باشد و این را بهترین زمینه برای شروع دوباره وبلاگ نویسی میدانم...

  • ___ سلوچ
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

.

خانه وبلاگ رو رها میکنم تا به سر و روی خانه سبز تلگرامی که هم چک کردن و پست گذاشتن و حرف زدن توش خیلی راحت تره هم اعضایی که توش حرفهای آدم رو میخونن و واسه آدم نظراتشونو مینویسن خودمونی ترن
اینم آدرس:

https://telegram.me/khuneye_ma

:)

کانال تلگرام مثه جدا کردن یه تیکه از وبلاگ میمونه
یه تیکه از وبلاگ که شاید مهمترینش نباشه اما بزرگترینشه
حرفهام گنگ بود
حداقل واسه خودم
دلم برای همه نازنینانی که منو میخوندن تنگ میشه
دوست داشتین از این به بعد میتونین توی کانال تلگرامم عضو بشین و تا وقتی که اون کانال موجود باشه و دلم برای بلاگ تنگ نشه، دیگه این وبلاگ به روز نمیشه...
دوستان، تا درودی دیگر
بدرود
  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

تماس آزمون قلمچی

خب من دلم تئاتر میخواد

اون ساختمون قدیمی و خوشگل تئاتر شهر تهران

با یه عالمه خاطره خوب برای آدمها

کسی چه میدونه. شاید یه روز هم بازیگر تئاتر شدم. یه روز که یکی از همکارانم گفت واسه بازیگری یکیو میخوان تو ریخت و قیافه تو. حسشو داری؟! بگم نمیدونم. بذار ببینم چی میشه. و مثلا چند وقت بعد بشم یه هنرپیشه.

ولی چون عاشق صدا و تصویر و تئاتر و سینما نبودم خب قطعن هنرپیشه خوبی نمیشدم و سالها بعد هیچکس اسم منو یادش نمیمونه و هیچوقت فیلم خوبی بازی نمیکنم.

پس همینجا میتونم تصمیم بگیرم که به اون همکارم بگم نه. فکر نمیکنم من اینکاره بشم...

و تموم

ولی همیشه دلم فوتبالو عاشقانه دوست داشت

حاضرم تمام عمرمو فوتبال ببینم

از لیگ دسته چهار کنگو و نیجریه تا جام جهانی و لیگ قهرمانان اروپا

دوست دارم توی نود باشم

فکر کنم یه روز هم یه کاری توی فوتبال انجام میدم

مثلن به عنوان مهندس شاید یه سنسوری بسازم که کار داور توی زمینو انجام بده. یا مثلن چون تا اونموقع حتمن توپ ها هم الکترونی شدن، بیام توی طراحی اون توپ ها کمک کنم

ولی خب

گمونم همش آرزوعه

و ما ایرانیها تنها چیزی که داریم همین آرزوست

من چیو دوس دارم واقعا؟! باید با خودم حرف بزنم در این موضوع...

  • ___ سلوچ
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

میرا

شاید ماه ها گذشته باشد. به زودی دکترها، برای اصلاح کردنم به سراغم خواهند آمد. انتظار به پایان رسیده است، من آماده ام.

دو روز پیش، پرستاری مرا به اتاقی پر از نور نئون های بنفش برد که در آنجا لحظه ای تنها ماندم، خسته بودم، کنجکاو نبودم. از دور زنی را دیدم که بچه یی به بغل داشت. ابتدا فقط سایه اش را از پشت شیشه های سفید دیدم. نزدیک شد و بجه را می بوسید و با عشق او را در آغوش گرفته بود. هنوز مانند کذشته زیبا بود. لحظه ایی به هم نگاه کردیم و من قدمی به طرفش برداشتم. من هم برهنه و سفید بودم. از لحظه ی ورودم به اینجا، این اولین باری بود که ترسیدم.

او در حالی که چشم از بجه بر نمیداشت به طرفم آمد. بعد سرش را بلند کرد و نکاهش با من تلاقی کرد. بی حرکت ایستادیم. به نظر می آمد که منتظر دستوری هستیم. بالاخره بچه را بالا برد و به زمین پرتاب کرد. مغز بچه متلاشی شد. به طرف هم دویدیم....


📚

در مهندسی مکانیک از میرایی خیلی چیزها خواندم. اینکه میتواند بحرانی باشد میتواند میرایی شدید داشته باشد یا اصلن نامیرا باشد و چگونه سیستم نامیرای خود را کنترل کنیم تا به پایداری برسد.

از کتاب کوچک "میرا" نوشته کریستوفر فرانک که مرا بسیار یاد بوف کور خودمان انداخت. اخلاق و روحیه ما با راوی داستان کاملن ناخواناست و این کشش داستان را خیلی زیاد میکند. عیب های جامعه را به نوعی متفاوت تر از همیشه نشان میدهد و در یک جمله " عشق، گناهی نابخشودنی..."


+نمیخوام چیزهایی که توی کانال میذارم رو اینجا هم بذارم اما این یکی استثنا بود چون هدیه بود. هدیه ای از طرف یکی از بلاگر ها که شاید خیلی توی وبلاگش ننویسه اما خیلی حرفهایی خوب خوب میزنه. ممنون خورشید خانوم بابت نامه و کتاب ابتهاج و این یکی و حس خوب همراشون. ممنون واقعن. و حالا باهاتون موافقم این کتاب غریبی بود...

  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

دلم برای کانون موسیقی آفرینش تنگ است

یک وقتی هم زیاد ساز میزدم. از دم دم های ظهر میرفتم کانون و تا آخر شب میماندم. به بچه ها ارگ زدن یاد میدادم و خودم در اولین وقت خالی پیدا شده پشت پیانو مینشستم یا ویولنم را میگذشته زیر چانه و نت ها را میخواندم. آن وقت ها بچه تر بودم. نمیفهمیدم چه در دستم گرفته ام و چقدر این حس های خوب توی دنیا کم و پیدا نشدنی است و عوضش تا دل آدم بخواهد غم و غصه و ناراحتی وجود دارد...
از نظر من آنهایی که ساز میزنند دو دسته اند که البته از هر دو دسته بسیار دیده ام. یا عاشق ساز و صدایش میشوند یا روزی دلتنگ لحظه های دلپذیری که با ساز داشتند. دسته اولی ها از حالا تا آخر عمر عشق زندگیشان را پیدا کرده اند و دسته دوم عطش زیادی برای تجربه اتفاقهای خوشایندی نظیر ساز زندن و لذت بردن از زندگیشان هستند.
یکی از متفکرین چین باستان جایی گفته "یک بار خواب دیدم پروانه بودم و اکنون دیگر نمی دانم چانگ تسویی هستم که خواب دید پروانه است یا پروانه ای هستم که خواب می بینم چاونگ تسوست" در همین حد باور ناپذیر و در عین حال روح بخش... 


بعدن نوشت: بالا، کانال تلگرام :)
  • ___ سلوچ
  • جمعه ۱۰ دی ۹۵

همین

به نام خدا

یک عدد دانشجوی ترم هفتی بیچاره هستم که امروز فراموش کردم سر جلسه امتحان حاضر شوم😐

و من الله توفیق😁

  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵
تو خود، حجاب خودی حافظ از میان برخیز

...
دوست داشتنی های وبلاگی