.

خانه وبلاگ رو رها میکنم تا به سر و روی خانه سبز تلگرامی که هم چک کردن و پست گذاشتن و حرف زدن توش خیلی راحت تره هم اعضایی که توش حرفهای آدم رو میخونن و واسه آدم نظراتشونو مینویسن خودمونی ترن
اینم آدرس:

https://telegram.me/khuneye_ma

:)

کانال تلگرام مثه جدا کردن یه تیکه از وبلاگ میمونه
یه تیکه از وبلاگ که شاید مهمترینش نباشه اما بزرگترینشه
حرفهام گنگ بود
حداقل واسه خودم
دلم برای همه نازنینانی که منو میخوندن تنگ میشه
دوست داشتین از این به بعد میتونین توی کانال تلگرامم عضو بشین و تا وقتی که اون کانال موجود باشه و دلم برای بلاگ تنگ نشه، دیگه این وبلاگ به روز نمیشه...
دوستان، تا درودی دیگر
بدرود
  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

تماس آزمون قلمچی

خب من دلم تئاتر میخواد

اون ساختمون قدیمی و خوشگل تئاتر شهر تهران

با یه عالمه خاطره خوب برای آدمها

کسی چه میدونه. شاید یه روز هم بازیگر تئاتر شدم. یه روز که یکی از همکارانم گفت واسه بازیگری یکیو میخوان تو ریخت و قیافه تو. حسشو داری؟! بگم نمیدونم. بذار ببینم چی میشه. و مثلا چند وقت بعد بشم یه هنرپیشه.

ولی چون عاشق صدا و تصویر و تئاتر و سینما نبودم خب قطعن هنرپیشه خوبی نمیشدم و سالها بعد هیچکس اسم منو یادش نمیمونه و هیچوقت فیلم خوبی بازی نمیکنم.

پس همینجا میتونم تصمیم بگیرم که به اون همکارم بگم نه. فکر نمیکنم من اینکاره بشم...

و تموم

ولی همیشه دلم فوتبالو عاشقانه دوست داشت

حاضرم تمام عمرمو فوتبال ببینم

از لیگ دسته چهار کنگو و نیجریه تا جام جهانی و لیگ قهرمانان اروپا

دوست دارم توی نود باشم

فکر کنم یه روز هم یه کاری توی فوتبال انجام میدم

مثلن به عنوان مهندس شاید یه سنسوری بسازم که کار داور توی زمینو انجام بده. یا مثلن چون تا اونموقع حتمن توپ ها هم الکترونی شدن، بیام توی طراحی اون توپ ها کمک کنم

ولی خب

گمونم همش آرزوعه

و ما ایرانیها تنها چیزی که داریم همین آرزوست

من چیو دوس دارم واقعا؟! باید با خودم حرف بزنم در این موضوع...

  • ___ سلوچ
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

میرا

شاید ماه ها گذشته باشد. به زودی دکترها، برای اصلاح کردنم به سراغم خواهند آمد. انتظار به پایان رسیده است، من آماده ام.

دو روز پیش، پرستاری مرا به اتاقی پر از نور نئون های بنفش برد که در آنجا لحظه ای تنها ماندم، خسته بودم، کنجکاو نبودم. از دور زنی را دیدم که بچه یی به بغل داشت. ابتدا فقط سایه اش را از پشت شیشه های سفید دیدم. نزدیک شد و بجه را می بوسید و با عشق او را در آغوش گرفته بود. هنوز مانند کذشته زیبا بود. لحظه ایی به هم نگاه کردیم و من قدمی به طرفش برداشتم. من هم برهنه و سفید بودم. از لحظه ی ورودم به اینجا، این اولین باری بود که ترسیدم.

او در حالی که چشم از بجه بر نمیداشت به طرفم آمد. بعد سرش را بلند کرد و نکاهش با من تلاقی کرد. بی حرکت ایستادیم. به نظر می آمد که منتظر دستوری هستیم. بالاخره بچه را بالا برد و به زمین پرتاب کرد. مغز بچه متلاشی شد. به طرف هم دویدیم....


📚

در مهندسی مکانیک از میرایی خیلی چیزها خواندم. اینکه میتواند بحرانی باشد میتواند میرایی شدید داشته باشد یا اصلن نامیرا باشد و چگونه سیستم نامیرای خود را کنترل کنیم تا به پایداری برسد.

از کتاب کوچک "میرا" نوشته کریستوفر فرانک که مرا بسیار یاد بوف کور خودمان انداخت. اخلاق و روحیه ما با راوی داستان کاملن ناخواناست و این کشش داستان را خیلی زیاد میکند. عیب های جامعه را به نوعی متفاوت تر از همیشه نشان میدهد و در یک جمله " عشق، گناهی نابخشودنی..."


+نمیخوام چیزهایی که توی کانال میذارم رو اینجا هم بذارم اما این یکی استثنا بود چون هدیه بود. هدیه ای از طرف یکی از بلاگر ها که شاید خیلی توی وبلاگش ننویسه اما خیلی حرفهایی خوب خوب میزنه. ممنون خورشید خانوم بابت نامه و کتاب ابتهاج و این یکی و حس خوب همراشون. ممنون واقعن. و حالا باهاتون موافقم این کتاب غریبی بود...

  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

دلم برای کانون موسیقی آفرینش تنگ است

یک وقتی هم زیاد ساز میزدم. از دم دم های ظهر میرفتم کانون و تا آخر شب میماندم. به بچه ها ارگ زدن یاد میدادم و خودم در اولین وقت خالی پیدا شده پشت پیانو مینشستم یا ویولنم را میگذشته زیر چانه و نت ها را میخواندم. آن وقت ها بچه تر بودم. نمیفهمیدم چه در دستم گرفته ام و چقدر این حس های خوب توی دنیا کم و پیدا نشدنی است و عوضش تا دل آدم بخواهد غم و غصه و ناراحتی وجود دارد...
از نظر من آنهایی که ساز میزنند دو دسته اند که البته از هر دو دسته بسیار دیده ام. یا عاشق ساز و صدایش میشوند یا روزی دلتنگ لحظه های دلپذیری که با ساز داشتند. دسته اولی ها از حالا تا آخر عمر عشق زندگیشان را پیدا کرده اند و دسته دوم عطش زیادی برای تجربه اتفاقهای خوشایندی نظیر ساز زندن و لذت بردن از زندگیشان هستند.
یکی از متفکرین چین باستان جایی گفته "یک بار خواب دیدم پروانه بودم و اکنون دیگر نمی دانم چانگ تسویی هستم که خواب دید پروانه است یا پروانه ای هستم که خواب می بینم چاونگ تسوست" در همین حد باور ناپذیر و در عین حال روح بخش... 


بعدن نوشت: بالا، کانال تلگرام :)
  • ___ سلوچ
  • جمعه ۱۰ دی ۹۵

همین

به نام خدا

یک عدد دانشجوی ترم هفتی بیچاره هستم که امروز فراموش کردم سر جلسه امتحان حاضر شوم😐

و من الله توفیق😁

  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۶ دی ۹۵

لذتی که حرفش بود

پریشب در محفلی پیمان هوشمندزاده آمده بود و برایمان داستان خواند و چقدر مرد دوست داشتنی ای بود همونطور که از داستانهاش برمیومد

اما خب میون سوالهایی که مردم ( ِکمی که البته اومده بودن و من به دلیل کم رویی نتونستم سوال بپرسم) از اینکه به سوال یه خانومی جواب نداد خوشم نیومد. پرسید شما از همون ابتدا که کتاب خوندن رو شروع کردین از کدوم کتابها و نویسنده ها بیشتر تاثیر گرفتین و الهام بخشتون بوده؟! و خب هوشمندزاده در جواب با خنده گفت جواب این سوالتونو که نمیتونم بدم :/

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۱ دی ۹۵

شانزه لیزه

داشتم توی خونه یکی از دانش آموزهام بهش درس میدادم و میگفتم که ببین تو اصلن تمرین نمیکنی و تست نمیزنی. باید دست به قلم بشی تا بفهمی مشکل کارت کجاست. اونم گفت آخه آقای گوهری خسته م. گفتم چرا گفت دلیلی نداره کلن همیشه خسته م. بعد منم بهش شرح دادم الان که میبینی من اینجام، صبح از ساعت 7 و نیم تا 5 عصر سر کلاس دانشگاه بودم پشت سرهم بدون خوردن ناهار حتی. بعدم رفتم قلمچی و اونجا جلسه داشتم و الانم که اینجام. بعد از اینجا هم باید برم واسه خونه خرت و پرت بخرم و بعدشم ساعت 12 تا یک و نیم نصفه شب سانس فوتبال گرفتیم میرم بازی کنم. با دهن باز گفت اوووهاااا اونوقت کلن وقت میکنین زندگی کنین؟! گفتم اصلن زندگی یعنی همین. زندگی یکنواخت که به درد نمیخوره :)


پی نوشت: دعا کنین هوای میبد مثل دیشب ابری نباشه تا بتونم برم رصد امشب

پی نوشت 2: این شانزه لیزه رو گوش دادین؟! خیلی قشنگه :)

پی نوشت 3: ماشین نو خریدم :))))) یه کم شو خودم پول دادم یه کم شو هم بابام :)

البته در واقع یه کم شو خودم دادم یه عالمشو بابام :)))

پی پی نوشت: همش داره اتفاقهای خوب میفته :)

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

پنجره

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

ایمان هست

...

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

به واژگان بیندیشیم

مثلا کلمه one جزو اولین کلماتیه که هر کسی که زبان مادریش غیر انگلیسیه یاد میگیره. one که ما معنیش میکنیم "یک" یا "اول" یا "نخست" یا هرچی. حالا این کلمه one رو بذارین کنار کلمه won که به معنی "برنده شدن" یا "پیروز شدن" یا "اول شدنه". نحوه تلفظ هر دو، حس پیروزی رو به آدم القا میکنه و تناسب بین مفهوم دو کلمه رعایت شده.

از این دست کلمات توی زبان انگلیسی زیادن. گاهی حتی خیلی از دیالوگهای فیلمهای کمدیشون از این قابلیت زبان استفاده کرده.

حالا دوست دارم هرموقع مورد مشابهی از زبان فارسی به ذهنم رسید این پست رو تکمیل کنم :)

  • ___ سلوچ
  • شنبه ۲۰ آذر ۹۵

مورا و کورا و سامورا

دیروز فکر میکردم، میخواهم مرد کشاورزی باشم. کوهی از هیزم بر پشت زده در روستایی دور افتاده در ژاپن. در راه به شام امشب فکر میکردم و به کشورم. همینطور به سامورایی بودن. آرزوی کودکی هر مرد ژاپنی. فکر میکردم که وقتی خواهم مرد، هیچکس هم یادش نمی ماند روزگاری کسی همچون من، لابلای این علفزار ها جان می کنده. 

خسته همانجا روی چمن بیفتم و بگذرام باد آرام چشمهایم را ببند و بعد ماه بیاید و بعد باران. و من همچنان دراز کشیده باشم و به این فکر که کنم که من، فقیر اما خودِ خدا هستم...

  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵
تو خود، حجاب خودی حافظ از میان برخیز

...
دوست داشتنی های وبلاگی