آره ما عادت کرده ایم به بودن! ما بی وفا نیستیم. ما که ظاهرمان هرچه باشد قلبمان پر اشتیاق میکوبد و حرفهای همدیگر را میفهمیم و روی صفحه کاهی مغزمان با مداد کمرنگ طرحی از هم میکشیم و برای هم وقت میگذاریم ... وقتی با اولین پستمان در کوچه آشنایی وبلاگ قدم زدیم، دیگر عطر آن کوچه از مشاممان نرفت. ما آنقدر خوشبخت و خوشحالیم که ویرانه بلاگ را با حضورمان سبز میکنیم. بیرون از این پنجره، زندگی میکنیم و آنهایی که کنارش ستاره میزنیم تا یادمان نرود را اینجا ثبت میکنیم. بلاگر بودن اعتیاد دارد، اما عشق هم خودش اعتیاد است. بلاگر جماعت نمیتواند به کسی آسیب برساند. همه زورش را جمع میکند و میکوبد روی حروف حک شده مقابل رویش ... صبح های گرگ و میش که از خواب برمی خیزد، عصر ها خواب آور که دراز کشیده است، شبها که در زورق شکسته مینشیند و باران میبارد ... اینجا مینویسیم تا لخت و بی سپر با رگباری از جنس زندگی به یک جدال تک نفره با پلیدی های عصرمان برویم. ماشه صلح را بکشیم و نفس را در سینه مان نگه داریم ...



پی نوشت: یک وقتی دیدم کاکتوس آبی نیست. گفتم لابد همان اتفاق بدی که نباید، برایش افتاده ست ... امروز تایپ کردم آدرسش را دیدم نوشته  "فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب" ... و هرچقدر هم اینجا چرت و پرت گفته باشم، پستش مرا میبرد ...