وقتی کتابخوانی را شروع میکنی، از اکثر قلمها و کتابها و روایتها خوشت می آید. آنقدر مجذوب صحنه هایی که در ذهنت از شخصیتها ساخته ای، شده ای که دوست داری کتاب هیچوقت تمام نشود. کمی بعد که چندین نویسنده و آثارشان را شناختی و اندکی کتابخوان تر شده ای، سخت گیر تر میشوی. هر کتابی خوشحالت نمیکند. حتی پیش می آید کتاب را نیمه کاره رها کنی. اما همین لابلا یک آن با کتابی مواجه میشوی که از همان چند صفحه ابتداییش میتوانی بفهمی کتاب تا چه اندازه تو را می گیرد. آنقدر که مثلا یک روز تمام بنشینی پای درد و دلش. آنقدر که آخرهایش با گریه شخصیت اصلی اشک در چشمانت حلقه بزند...

دختر شینا برای من از این دست کتابها بود. که تمام امروز سر همه کلاسهایم نشستم و خواندمش. روایت زنانه ای بود از جنگ. برای منی که از جنگ هیچ نخوانده بودم، دلنشین بود و دوست داشتنی. قدم جان، مثل مادران بیشمار فرزندانی است از دهه شصت که با عشق زندگی کردند و با عشق بچه بزرگ کردند و با عشق مردند...
روحت شاد قدم خیر محمدی...