دو سه ماهی میشود که مستاجرهای طبقه پایین رفته اند. امروز که رفتم و سری به آنجا زدم یادم آمد اواخر سال کنکور را. بهمن های سرد را که پتو میپیچیدم دور خودم و دراز میکشیدم روی موکت سفت و خارش آور و تمام کتابهای تستم را پنج شش دوری حل میکردم. برای استراحت کامپیوتر قدیمی و دوست داشتنیم را که یک ساعت بالا آمدنش طول میکشید و به شدت هم کند و زودرنج بود، روشن میکردم و با خیال آسوده از اینکه شماره تلفن خط پایین با خط بالا فرق دارد با کارت اینترنت که تقریبا آخرین نسلش هم بود وصل دنیای جذاب مجازی میشدم. وبلاگم را سر و سامان میدادم. حتی دقیق یادم است که بدون فیلترشکن فیس بوکم را چک میکردم و کلی شعر میخواندم. حالا دوباره پایین خالیِ خالی است. یک موکت و یک میز بزرگ که رویش قرار گرفته. به سرم زد تمام بند و بساط اتاقم را جمع کنم ببرم پایین زندگی کمی مجردی تری را تجربه کنم...
حتی به سرم زد و چند تا از دانش آموزها که میدانستم نمیتوانند خوب درس بخوانند را هم دعوت کردم که دور هم درس بخوانیم و احیانا هروقت اگر اشکال درسی برایشان پیش آمد تا جایی که بتوانم برطرف کنم. برای استراحت هم سریال فرندز را نشانشان بدهم.
هنوز که آبان است و میدانم قرار است حالا حالا ها از حس خوب پشتیبان بودن، بنویسم :)


پی نوشت: به سرم زده است آموزگار شوم...اگر لیاقتش را داشته باشم...