دیروز فکر میکردم، میخواهم مرد کشاورزی باشم. کوهی از هیزم بر پشت زده در روستایی دور افتاده در ژاپن. در راه به شام امشب فکر میکردم و به کشورم. همینطور به سامورایی بودن. آرزوی کودکی هر مرد ژاپنی. فکر میکردم که وقتی خواهم مرد، هیچکس هم یادش نمی ماند روزگاری کسی همچون من، لابلای این علفزار ها جان می کنده. 

خسته همانجا روی چمن بیفتم و بگذرام باد آرام چشمهایم را ببند و بعد ماه بیاید و بعد باران. و من همچنان دراز کشیده باشم و به این فکر که کنم که من، فقیر اما خودِ خدا هستم...