یک وقتی هم زیاد ساز میزدم. از دم دم های ظهر میرفتم کانون و تا آخر شب میماندم. به بچه ها ارگ زدن یاد میدادم و خودم در اولین وقت خالی پیدا شده پشت پیانو مینشستم یا ویولنم را میگذشته زیر چانه و نت ها را میخواندم. آن وقت ها بچه تر بودم. نمیفهمیدم چه در دستم گرفته ام و چقدر این حس های خوب توی دنیا کم و پیدا نشدنی است و عوضش تا دل آدم بخواهد غم و غصه و ناراحتی وجود دارد...
از نظر من آنهایی که ساز میزنند دو دسته اند که البته از هر دو دسته بسیار دیده ام. یا عاشق ساز و صدایش میشوند یا روزی دلتنگ لحظه های دلپذیری که با ساز داشتند. دسته اولی ها از حالا تا آخر عمر عشق زندگیشان را پیدا کرده اند و دسته دوم عطش زیادی برای تجربه اتفاقهای خوشایندی نظیر ساز زندن و لذت بردن از زندگیشان هستند.
یکی از متفکرین چین باستان جایی گفته "یک بار خواب دیدم پروانه بودم و اکنون دیگر نمی دانم چانگ تسویی هستم که خواب دید پروانه است یا پروانه ای هستم که خواب می بینم چاونگ تسوست" در همین حد باور ناپذیر و در عین حال روح بخش... 


بعدن نوشت: بالا، کانال تلگرام :)