شاید ماه ها گذشته باشد. به زودی دکترها، برای اصلاح کردنم به سراغم خواهند آمد. انتظار به پایان رسیده است، من آماده ام.

دو روز پیش، پرستاری مرا به اتاقی پر از نور نئون های بنفش برد که در آنجا لحظه ای تنها ماندم، خسته بودم، کنجکاو نبودم. از دور زنی را دیدم که بچه یی به بغل داشت. ابتدا فقط سایه اش را از پشت شیشه های سفید دیدم. نزدیک شد و بجه را می بوسید و با عشق او را در آغوش گرفته بود. هنوز مانند کذشته زیبا بود. لحظه ایی به هم نگاه کردیم و من قدمی به طرفش برداشتم. من هم برهنه و سفید بودم. از لحظه ی ورودم به اینجا، این اولین باری بود که ترسیدم.

او در حالی که چشم از بجه بر نمیداشت به طرفم آمد. بعد سرش را بلند کرد و نکاهش با من تلاقی کرد. بی حرکت ایستادیم. به نظر می آمد که منتظر دستوری هستیم. بالاخره بچه را بالا برد و به زمین پرتاب کرد. مغز بچه متلاشی شد. به طرف هم دویدیم....


📚

در مهندسی مکانیک از میرایی خیلی چیزها خواندم. اینکه میتواند بحرانی باشد میتواند میرایی شدید داشته باشد یا اصلن نامیرا باشد و چگونه سیستم نامیرای خود را کنترل کنیم تا به پایداری برسد.

از کتاب کوچک "میرا" نوشته کریستوفر فرانک که مرا بسیار یاد بوف کور خودمان انداخت. اخلاق و روحیه ما با راوی داستان کاملن ناخواناست و این کشش داستان را خیلی زیاد میکند. عیب های جامعه را به نوعی متفاوت تر از همیشه نشان میدهد و در یک جمله " عشق، گناهی نابخشودنی..."


+نمیخوام چیزهایی که توی کانال میذارم رو اینجا هم بذارم اما این یکی استثنا بود چون هدیه بود. هدیه ای از طرف یکی از بلاگر ها که شاید خیلی توی وبلاگش ننویسه اما خیلی حرفهایی خوب خوب میزنه. ممنون خورشید خانوم بابت نامه و کتاب ابتهاج و این یکی و حس خوب همراشون. ممنون واقعن. و حالا باهاتون موافقم این کتاب غریبی بود...