صبح ها که بیدار میشوم طبق عادت همیشگی یک "مامان" بلند و کشیده و غم انگیز میگویم و خیلی وقتها مثل امروز که مادرم نباشد، بلند میشوم بدون شستن دستی و صورتی یک لقمه سرپایی چیزی میخورم و چپیده میشوم جلوی لبتاپم با سه عدد چایی که برای خودم ریخته ام و یکی را با نبات و یکی قند و آخری را هم تلخ میخورم. تنهایی صبحگاهی چهره دیگری از من به خودم نشان میدهد. چهره ای که نه فیلم و سریال میبیند نه کتاب میخواند نه از ادب بویی برده. بچه تر که بودم زل میزدم به اسباب بازی ها و هیچ کار خاصی انجام نمیدادم و فقط بهشان نگاه میکردم. یا تلوزیون را روشن میکردم و میزدم شبکه 99 که برفک باشد و مینشستم برفک را میدیدم. یا مثل امروز صبح موج رادیویی را میگیرم که خش خش خالص باشد و این را بهترین زمینه برای شروع دوباره وبلاگ نویسی میدانم...