۸ مطلب با موضوع «حال خوب کن ها» ثبت شده است

چالش زبان مادری (سعدی به زبان یزدی)

یَک تا کاری که مِشه بُکُنَنو دله یه تا ملتا خَش کُنه خوندن حکایتای شیرین سعدیه. اِمبارم خاطیری گل روی آقاگل ما این حکایتا به زبون خودون موخونم:

یَه رو یَه تا از این شاعرای همیشه الاف و ساآر رفت پَلو شاهی. شاهم گفت بِلِّد بیاد ببینم چه مرگشه. اونم سرنرسیده شروع کرد کشکش ساببیدن که ها اِقَدَر شما خوب هستِد و ما دوسِتون مِدارِمو مِخِم دنیا نباشه و از این گَف و گُفای کاسه کشمالی. امیرم دراومد بَشِش گفت چِقَه کِر کِر مکنی ها؟ درِ نَکِت بِلّه بچه. بعدشم یَهو تو کوره در رفت و گفت ایرو خو نمشه. جُلای برشا تکه پاره کُنِد و بره خودشا گم و لیس کنه تا نزدم کَچه کُچشا تو هم دَر کنم. بدبخت مادرمرده عَین گووُک خدا تو هوا یخ داش مرفت که کُتی سگکا افتیدن گُرده سرِش و او هم چَش دووند دنبال یه تا تکه کولوخُک که اِقَّدر شَخ چسبیده بود گََلِ زمین که بیصاحاب کنده نمشد. دیه تنگ اومد و گفت چه مردم قرمساقی هستن خداییش. دست و پا سگا وا هِشتن اوَخ سنگا بستن گل زمین. بعدشم هی تن خود سر مِدن.

دیه شاهم بعد هرگزی اینا که شِنُف خَشِش شد و برش گفت اوی تو که گفاد هَش مَن بهیش غازه پول و پَلی هرچی مخوای تارُف نکن. اون بنده خدا هم خو از هرچی شاهه زشت و بودیش گرفته بود گفت تو پِرَن مارا بده ما هیش کاریت ندارم دیه.

مردم خششونه که دستشونا بگیرن

تو کمک ما نمکنی چو تو کونون نکن دیه

...


 

 

دریافت

 

+البته پست های بچه ها رو که میدیدم اکثرا خانومها خونده بودن چون خب هم صداشون قشنگتره هم طرز بیانشون دل گشا تر. ولی خب ما هم خوندیم برای اونایی که سختشونه روی متن بخونن که خودمم جزوشونم :))

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵

.

خانه وبلاگ رو رها میکنم تا به سر و روی خانه سبز تلگرامی که هم چک کردن و پست گذاشتن و حرف زدن توش خیلی راحت تره هم اعضایی که توش حرفهای آدم رو میخونن و واسه آدم نظراتشونو مینویسن خودمونی ترن
اینم آدرس:

https://telegram.me/khuneye_ma

:)

کانال تلگرام مثه جدا کردن یه تیکه از وبلاگ میمونه
یه تیکه از وبلاگ که شاید مهمترینش نباشه اما بزرگترینشه
حرفهام گنگ بود
حداقل واسه خودم
دلم برای همه نازنینانی که منو میخوندن تنگ میشه
دوست داشتین از این به بعد میتونین توی کانال تلگرامم عضو بشین و تا وقتی که اون کانال موجود باشه و دلم برای بلاگ تنگ نشه، دیگه این وبلاگ به روز نمیشه...
دوستان، تا درودی دیگر
بدرود
  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

شانزه لیزه

داشتم توی خونه یکی از دانش آموزهام بهش درس میدادم و میگفتم که ببین تو اصلن تمرین نمیکنی و تست نمیزنی. باید دست به قلم بشی تا بفهمی مشکل کارت کجاست. اونم گفت آخه آقای گوهری خسته م. گفتم چرا گفت دلیلی نداره کلن همیشه خسته م. بعد منم بهش شرح دادم الان که میبینی من اینجام، صبح از ساعت 7 و نیم تا 5 عصر سر کلاس دانشگاه بودم پشت سرهم بدون خوردن ناهار حتی. بعدم رفتم قلمچی و اونجا جلسه داشتم و الانم که اینجام. بعد از اینجا هم باید برم واسه خونه خرت و پرت بخرم و بعدشم ساعت 12 تا یک و نیم نصفه شب سانس فوتبال گرفتیم میرم بازی کنم. با دهن باز گفت اوووهاااا اونوقت کلن وقت میکنین زندگی کنین؟! گفتم اصلن زندگی یعنی همین. زندگی یکنواخت که به درد نمیخوره :)


پی نوشت: دعا کنین هوای میبد مثل دیشب ابری نباشه تا بتونم برم رصد امشب

پی نوشت 2: این شانزه لیزه رو گوش دادین؟! خیلی قشنگه :)

پی نوشت 3: ماشین نو خریدم :))))) یه کم شو خودم پول دادم یه کم شو هم بابام :)

البته در واقع یه کم شو خودم دادم یه عالمشو بابام :)))

پی پی نوشت: همش داره اتفاقهای خوب میفته :)

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

به جهانی ندهم عالم درویشی را / که جهان غمکده ای در نظر درویش است...


سالها پیش که 6-7 سالم بود فامیلم از درویش گوهری به گوهری تغییر پیدا کرد و بعدها که از پدرم پرسیدم گفت این دو کلمه کاملا در تضاد با همدیگر هستند. اما امروز که 22 ساله ام با خودم عهد بسته ام که تا حداکثر 6-7 سال دیگر باز فامیلیم را به همان که بود از اول برگردانم. چرا که درویشی که در شعر این عکس و آن شعر حافظ معنا پیدا میکند نه تنها تضادی با آن گوهر ندارد که چیزی فراتر از تمام گهرهایی است که ممکن است بدست آیند.

توانگرا دل درویش خود بدست آور / که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند...

+ دیروز که اسباب مادربزرگ و پدربزرگ مرحومم را از خانه جمع میکردیم و هر کدام از بچه ها و نوه ها چیزی را به یادگار برمیداشتند من این قاب تصویر و این میز کوچک چوبی و آن کشکول درویشی را به یادگار آوردم و ای کاش که بماند در این جهان درویش...
  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

برف برف

آقا یزد ما هم برف اومد بالاخره یوهو :)))

و من و داداشم در بی جنبه ترین وضعیت ممکن با بالاتنه لخت و یه شلوارک رفتیم زیر برف کلی ادا اطوار درآوردیم :)))

پسر گور بابای امتحان

چقدر خوبه این آسمون لعنتی حال آدمو از این رو به اون رو میکنه

  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

کیک

یک وقتی در وبلاگ های قبلی نوشتم "یعنی تمام هدف کیک های سراسر جهان، ذره ای نزدیک شدن به طعم لیسیدن مواد اولیه کیک پیش از درون فر گذاشته شده است..."

حالا حرفمو اصلاح و تکمیل میکنم:

یه روزی هم میرسه که خودم کیک درست کنم بعد همممه مواد اولیه مخلوط شده رو قبل از توی فر گذاشتن یه جا سر میکشم و بعد یه پیتزای مخصوص جویی سفارش میدم :)

  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

گوگل گوگولی

چندین ایده از پست بعدی که میخواستم بگذارم در ذهنم داشتم که آمدم اینستاگرام را چک کردم و دیدم گوگل جان عکس پروفایل اکانتش رو از طرح یه دختر خوب میبدی گذاشته در یه بشقاب خوشرنگ با مرغ هایی که میشود صدای نرم سوت زدنشان را در قلب بشقاب شنید

شما هم ببینید این هنرنمایی دلپذیر رو...

  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

شمع دل است او...

و قسم به لحظه ای که چشمهایم اشک میریزند...
  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵
تو خود، حجاب خودی حافظ از میان برخیز

...