۱۸ مطلب با موضوع «حرفهایی از جنس ماهی سیاه کوچولو» ثبت شده است

امان از این دل فغان از این دل

چیزی رو گم کردم که نمیدونم کجاس

یعنی نمیدونم اصلا چیه

فوتبال

تنها وجه اشتراک منِ قبل و منِ بعده

سینمای من پیش از این سیاه سفید و پر از دیالوگ های تاثیرگذار بود و حالا رنگی و پر از نمای ویژه و صحنه های میخکوب کننده

نمیفهمم خودمو این روزها

همیشه پرشور و باحال با همه حرف میزدم و تا جایی که میشد اجتماعی بودم

حالا به زور به همکلاسیها سلام میکنم و ترجیح میدم همیشه یه گوشه آروم توی لاک خودم فرو برم

نمیفهمم من اونیم که بودم یا اینیم که هستم

فقط هر دو نوع رو یک اندازه دوست دارم

هم اونی که مینشست همایون و علیرضا قربانی گوش میداد هم اینی که بیخیال تاج اصفهانی و تار جلیل شهناز نمیشود

هم اونی که عشق رو توی هر غزل و هر قصه و اصلا هرجایی جستجو میکرد هم اینی که معتقد است عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

توی کانال تلگرام کم حرف میزنم اما ابدا تحمل گوش دادن به حرفهای بقیه ندارم

ولی وقتی اینجا پست میگذارم یعنی دوست دارم از کسانی که مطمئنم برایم حتی یک خط هم مینویسند چیزی بخوانم...

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

تماس آزمون قلمچی

خب من دلم تئاتر میخواد

اون ساختمون قدیمی و خوشگل تئاتر شهر تهران

با یه عالمه خاطره خوب برای آدمها

کسی چه میدونه. شاید یه روز هم بازیگر تئاتر شدم. یه روز که یکی از همکارانم گفت واسه بازیگری یکیو میخوان تو ریخت و قیافه تو. حسشو داری؟! بگم نمیدونم. بذار ببینم چی میشه. و مثلا چند وقت بعد بشم یه هنرپیشه.

ولی چون عاشق صدا و تصویر و تئاتر و سینما نبودم خب قطعن هنرپیشه خوبی نمیشدم و سالها بعد هیچکس اسم منو یادش نمیمونه و هیچوقت فیلم خوبی بازی نمیکنم.

پس همینجا میتونم تصمیم بگیرم که به اون همکارم بگم نه. فکر نمیکنم من اینکاره بشم...

و تموم

ولی همیشه دلم فوتبالو عاشقانه دوست داشت

حاضرم تمام عمرمو فوتبال ببینم

از لیگ دسته چهار کنگو و نیجریه تا جام جهانی و لیگ قهرمانان اروپا

دوست دارم توی نود باشم

فکر کنم یه روز هم یه کاری توی فوتبال انجام میدم

مثلن به عنوان مهندس شاید یه سنسوری بسازم که کار داور توی زمینو انجام بده. یا مثلن چون تا اونموقع حتمن توپ ها هم الکترونی شدن، بیام توی طراحی اون توپ ها کمک کنم

ولی خب

گمونم همش آرزوعه

و ما ایرانیها تنها چیزی که داریم همین آرزوست

من چیو دوس دارم واقعا؟! باید با خودم حرف بزنم در این موضوع...

  • ___ سلوچ
  • جمعه ۱۷ دی ۹۵

شانزه لیزه

داشتم توی خونه یکی از دانش آموزهام بهش درس میدادم و میگفتم که ببین تو اصلن تمرین نمیکنی و تست نمیزنی. باید دست به قلم بشی تا بفهمی مشکل کارت کجاست. اونم گفت آخه آقای گوهری خسته م. گفتم چرا گفت دلیلی نداره کلن همیشه خسته م. بعد منم بهش شرح دادم الان که میبینی من اینجام، صبح از ساعت 7 و نیم تا 5 عصر سر کلاس دانشگاه بودم پشت سرهم بدون خوردن ناهار حتی. بعدم رفتم قلمچی و اونجا جلسه داشتم و الانم که اینجام. بعد از اینجا هم باید برم واسه خونه خرت و پرت بخرم و بعدشم ساعت 12 تا یک و نیم نصفه شب سانس فوتبال گرفتیم میرم بازی کنم. با دهن باز گفت اوووهاااا اونوقت کلن وقت میکنین زندگی کنین؟! گفتم اصلن زندگی یعنی همین. زندگی یکنواخت که به درد نمیخوره :)


پی نوشت: دعا کنین هوای میبد مثل دیشب ابری نباشه تا بتونم برم رصد امشب

پی نوشت 2: این شانزه لیزه رو گوش دادین؟! خیلی قشنگه :)

پی نوشت 3: ماشین نو خریدم :))))) یه کم شو خودم پول دادم یه کم شو هم بابام :)

البته در واقع یه کم شو خودم دادم یه عالمشو بابام :)))

پی پی نوشت: همش داره اتفاقهای خوب میفته :)

  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۹۵

مورا و کورا و سامورا

دیروز فکر میکردم، میخواهم مرد کشاورزی باشم. کوهی از هیزم بر پشت زده در روستایی دور افتاده در ژاپن. در راه به شام امشب فکر میکردم و به کشورم. همینطور به سامورایی بودن. آرزوی کودکی هر مرد ژاپنی. فکر میکردم که وقتی خواهم مرد، هیچکس هم یادش نمی ماند روزگاری کسی همچون من، لابلای این علفزار ها جان می کنده. 

خسته همانجا روی چمن بیفتم و بگذرام باد آرام چشمهایم را ببند و بعد ماه بیاید و بعد باران. و من همچنان دراز کشیده باشم و به این فکر که کنم که من، فقیر اما خودِ خدا هستم...

  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵

خربزه در دهان مکن

خب اصولا همه ما دنبال این قضیه هستیم که بدونیم کی هستیم یا اینجا کجاست و این دست سوال های ابتدایی ذهن بشریت. که البته از ابتدای تاریخ تا کنون وجود داشته و هر کسی که آمده نه تنها جوابی برای این سوالها نداشته که پرسشی به پرسشهای سابق انسان افزوده است. پیش از این فکرم این بود که روزی بود که هیچکس و هیچ چیز نبود. فقط یک جسم بی نهایت بود که همه جا را گرفته بود. حالا بر اساس بیگ بنگ یا تئوری خدایی مسلمانان یا هر تفکر دیگری و بعد، از وجود این جسم، اجسام دیگری پیدا شده اند. با ظرفیت های متفاوت. مثلا ما انسان هستیم و یک درخت، درخت است. میگویم بالاخره که چی؟! ما ناخواسته مشتاق پیدا کردن جواب علت و معلولی این سوالاتیم
میگوید فکر میکنی به  جوابی میرسی؟!
میگویم نمیدونم...
میگوید خب پس جواب همینه که روبروی خودت میبینی. همه چیز نیاز نیست تا اثبات بشود. ذهن منطقی و استدلالی ریاضی ات را بنداز دور...
  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵

دوستت میدارم بی آنکه بخواهمت

از آخرین باری که دست دختری را گرفته ام و کامی از لبهای سرخش، مدت ها میگذرد...

دیدن فیلم های هالیوودی و حسرت خوردن به صحنه های عاشقانه ش هم عذاب دیگری است

در این مدت با خیلی چیزها خودم را سرگرم کرده ام و با خودم دوست تر شده ام ولی

ولی خب دلم شور و حال دخترانه میخواهد

حتی خواهری هم ندارم برای حرفهایی از این جنس و

صرفا به دید زدن اندام دختر های فامیل روزگار میگذرانم

به طور متوسط در هر ده ثانیه یک بار به این چیزها فکر میکنم

و چه گیگابایت هایی که برایش نداده ام...

+شیرینی عکس را بنگرید و جان مادرتان نصیحت نکنید چرا که کار از نصیحت گذشته است :)))

  • ___ سلوچ
  • پنجشنبه ۱۱ آذر ۹۵

به جهانی ندهم عالم درویشی را / که جهان غمکده ای در نظر درویش است...


سالها پیش که 6-7 سالم بود فامیلم از درویش گوهری به گوهری تغییر پیدا کرد و بعدها که از پدرم پرسیدم گفت این دو کلمه کاملا در تضاد با همدیگر هستند. اما امروز که 22 ساله ام با خودم عهد بسته ام که تا حداکثر 6-7 سال دیگر باز فامیلیم را به همان که بود از اول برگردانم. چرا که درویشی که در شعر این عکس و آن شعر حافظ معنا پیدا میکند نه تنها تضادی با آن گوهر ندارد که چیزی فراتر از تمام گهرهایی است که ممکن است بدست آیند.

توانگرا دل درویش خود بدست آور / که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند...

+ دیروز که اسباب مادربزرگ و پدربزرگ مرحومم را از خانه جمع میکردیم و هر کدام از بچه ها و نوه ها چیزی را به یادگار برمیداشتند من این قاب تصویر و این میز کوچک چوبی و آن کشکول درویشی را به یادگار آوردم و ای کاش که بماند در این جهان درویش...
  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۹۵

یک دنیا حرف نگفته

بچه ها زیاد بهم میگویند آقای گوهری حواسمون وسط درس خوندن همش پرت میشه یا فکرمون میره یه جای دیگه و از این دست حرفها...
حالا شب امتحان برق، فکرم رفته جاهایی که باید برود اما قایمش کرده بودم تا سر فرصت. تا وقت مناسبش برسد و بشینم مهندسی وار تحلیلشان کنم
فکرم رفته جاهایی که ذره ذره روح و روانم را اذیت و آزار میدهد
چند ماهی میشود که شروع کرده ام به یکسرس تصمیمات اساسی و یک سری رفتارهای تنهایی. اما خب حس میکنم همین حالا میخواهم درس و مشق را رها کنم و دراز بکشم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. نه پیش خانواده یا دوستان یا حتی غریبه ها. و نه اینجا و به صورت تایپ کردن. دلم یه جفت گوش میخواهد اضافه بر گوشهای خودم که آنها هم مال خودم باشند و مطمئن باشم نه قرار است بعد از درد و دلهایم نصیحت بشنوم و نه قرار است حرفهایم درون خانه دل دیگری نیز نشسته باشد...
  • ___ سلوچ
  • چهارشنبه ۳ آذر ۹۵

کتاب مقدس

در ادامه پست یکی از دوستان حیفم اومد اینو نذار تو آرشیوم

شاید یکی رد شد و گوش داد و لذت برد و یاد روزهای خوب اولین قسمت شاهکاری به نام شرک افتاد...

دانلود

پس از دانلود ده مرتبه گوش کنید...


بعدا نوشت: همین الان لینک رو دادم به دوستی گفتم گوش کن. ببین تو مایه های نوحه های خودمونه ولی چقد خدا رو مهربون نشون میده...

  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

کیک

یک وقتی در وبلاگ های قبلی نوشتم "یعنی تمام هدف کیک های سراسر جهان، ذره ای نزدیک شدن به طعم لیسیدن مواد اولیه کیک پیش از درون فر گذاشته شده است..."

حالا حرفمو اصلاح و تکمیل میکنم:

یه روزی هم میرسه که خودم کیک درست کنم بعد همممه مواد اولیه مخلوط شده رو قبل از توی فر گذاشتن یه جا سر میکشم و بعد یه پیتزای مخصوص جویی سفارش میدم :)

  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵
تو خود، حجاب خودی حافظ از میان برخیز

...