۳ مطلب با موضوع «علی رید(!)» ثبت شده است

میرا

شاید ماه ها گذشته باشد. به زودی دکترها، برای اصلاح کردنم به سراغم خواهند آمد. انتظار به پایان رسیده است، من آماده ام.

دو روز پیش، پرستاری مرا به اتاقی پر از نور نئون های بنفش برد که در آنجا لحظه ای تنها ماندم، خسته بودم، کنجکاو نبودم. از دور زنی را دیدم که بچه یی به بغل داشت. ابتدا فقط سایه اش را از پشت شیشه های سفید دیدم. نزدیک شد و بجه را می بوسید و با عشق او را در آغوش گرفته بود. هنوز مانند کذشته زیبا بود. لحظه ایی به هم نگاه کردیم و من قدمی به طرفش برداشتم. من هم برهنه و سفید بودم. از لحظه ی ورودم به اینجا، این اولین باری بود که ترسیدم.

او در حالی که چشم از بجه بر نمیداشت به طرفم آمد. بعد سرش را بلند کرد و نکاهش با من تلاقی کرد. بی حرکت ایستادیم. به نظر می آمد که منتظر دستوری هستیم. بالاخره بچه را بالا برد و به زمین پرتاب کرد. مغز بچه متلاشی شد. به طرف هم دویدیم....


📚

در مهندسی مکانیک از میرایی خیلی چیزها خواندم. اینکه میتواند بحرانی باشد میتواند میرایی شدید داشته باشد یا اصلن نامیرا باشد و چگونه سیستم نامیرای خود را کنترل کنیم تا به پایداری برسد.

از کتاب کوچک "میرا" نوشته کریستوفر فرانک که مرا بسیار یاد بوف کور خودمان انداخت. اخلاق و روحیه ما با راوی داستان کاملن ناخواناست و این کشش داستان را خیلی زیاد میکند. عیب های جامعه را به نوعی متفاوت تر از همیشه نشان میدهد و در یک جمله " عشق، گناهی نابخشودنی..."


+نمیخوام چیزهایی که توی کانال میذارم رو اینجا هم بذارم اما این یکی استثنا بود چون هدیه بود. هدیه ای از طرف یکی از بلاگر ها که شاید خیلی توی وبلاگش ننویسه اما خیلی حرفهایی خوب خوب میزنه. ممنون خورشید خانوم بابت نامه و کتاب ابتهاج و این یکی و حس خوب همراشون. ممنون واقعن. و حالا باهاتون موافقم این کتاب غریبی بود...

  • ___ سلوچ
  • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

ای دل همینجا لنگ شو

خب من هم چلنجم تموم شد :)

به قول خانوم کیان گودریدزیا میدونن چه حس خوبی داره :)

کلا گودریدز به همه توصیه میشه. نقدهایی که بعضیها مینوسن خیلی به انتخاب کتابتون میتونه کمک کنه

خلاصه از بهترین جمعه ها بود :)


پی نوشت: حالا میتونم برم سراغ خوندن و ضبط کردن بهترین کتاب دنیا در آرامش کامل با صدای گوش نواز خودم :دی

  • ___ سلوچ
  • جمعه ۱۴ آبان ۹۵

دختر ایران

وقتی کتابخوانی را شروع میکنی، از اکثر قلمها و کتابها و روایتها خوشت می آید. آنقدر مجذوب صحنه هایی که در ذهنت از شخصیتها ساخته ای، شده ای که دوست داری کتاب هیچوقت تمام نشود. کمی بعد که چندین نویسنده و آثارشان را شناختی و اندکی کتابخوان تر شده ای، سخت گیر تر میشوی. هر کتابی خوشحالت نمیکند. حتی پیش می آید کتاب را نیمه کاره رها کنی. اما همین لابلا یک آن با کتابی مواجه میشوی که از همان چند صفحه ابتداییش میتوانی بفهمی کتاب تا چه اندازه تو را می گیرد. آنقدر که مثلا یک روز تمام بنشینی پای درد و دلش. آنقدر که آخرهایش با گریه شخصیت اصلی اشک در چشمانت حلقه بزند...

دختر شینا برای من از این دست کتابها بود. که تمام امروز سر همه کلاسهایم نشستم و خواندمش. روایت زنانه ای بود از جنگ. برای منی که از جنگ هیچ نخوانده بودم، دلنشین بود و دوست داشتنی. قدم جان، مثل مادران بیشمار فرزندانی است از دهه شصت که با عشق زندگی کردند و با عشق بچه بزرگ کردند و با عشق مردند...
روحت شاد قدم خیر محمدی...
  • ___ سلوچ
  • يكشنبه ۲ آبان ۹۵
تو خود، حجاب خودی حافظ از میان برخیز

...
دوست داشتنی های وبلاگی